تبليغاتX
royaye.barani

royaye.barani

 

 

 

 

باران؟

دیدن بارون از توی اتاق آدم رو وادار می کنه که اگر هم بلد نیست شعر بگه بره دنبال شعر هائی که در مورد بارون گفته شده 

منم میخوام برم پیشوازش و شعری از سهراب سپهری شاعر محبوبم بنویسم

واژه را باید شست

 واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد

چترها را باید بست زیر باران باید رفت

 فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد

با همه مرد م شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

 عشق را زیر باران باید جست

البته اگه زیر بارون بودم و خیس می شدم مطمئنا در مورد آفتاب شعر براتون میگفتم

چشمها را باید شست

با فنجانی چای

باران را از پشت پنجره می باید دید...

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟


زير چتر او روانم روشن است .


چشم دل وا مي كنم


قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :
در فضا،


همچو من در چاه تنهائي رها،


مي زند در موج حيرت دست و پا،


خود نمي داند كه مي افتد كجا !

در زمين،

همزباناني ظريف و نازنين،


مي دهند از مهرباني جا به هم،


تا بپيوندند چون دريا به هم !


قطره ها چشم انتظاران هم اند،


چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .


هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،


چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»


مي كنند از عشق هم قالب تهي


اي خوشا با مهر ورزان همرهي !


با تب تنهائي جانكاه خويش،


زير باران مي سپارم راه خويش.


سيل غم در سينه غوغا مي كند،


قطره دل ميل دريا مي كند،


قطره تنها كجا، دريا كجا،


دور ماندم از رفيقان تا كجا!


همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،


سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !


شايد از اين تيرگي ها بگذريم .


ره به سوي روشنائي ها بريم .


مي روم، شايد كسي پيدا شود،


بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

امیدوارم همیشه دلاتون بارونی باشه...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:57 توسط زهرا |


 بوی باران

بوی باران بوی سبزه/بوی خاک  

شاخه های شسته/باران خورده/پاک

آسمان آبی وابر سپید/برگهای سبز بید

عطر نرگس/رقص باد/نغمه ی شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 17:8 توسط زهرا |


 به نام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت

تقدیم به تمامی:

آنانی که هنوز هم تکه ای از آسمان در چشمانشان جرعه ای از دیار در دستانشان و تجسمی زیبا از خاطره ی ایثار گل های سرخ در معبد  ارغوانی دل هایشان به یادگار مانده است . 

نخستین چکه ناودان بلند یک احساس را در قالب کلامی از جنس باغچه های معصوم یاس به روی حجم سپید یک دفتر میریزم و ان را با لهجه ی همه ی پروانه صفت های این گیتی بی انتها

به آستان نیلو فری تمامی دل های زلال هدیه میکنم

در پناه خالق نیلوفرها /مهربان و شکیبا بمانید 

امشب به قصه دل من گوش میکنی

فردا مرا چو قصه فراموش میکنی   

من از آینه می آیم

دلم از عشق نورانی است.درونم پر ز عطر خیس باران است.دلم سیراب از لبخند خورشید است. من از پاییز بیزارم بهارم تازه روییده است. دلم از رستنی های محبت سبزو شاداب است.من از خورشید سرشارم.من ایمان را تنفس کرده ام.

 از زخم بیزارم. جهانم جمله از احساس لبریز است.الفبای صداقت را درون دستهای پینه دار زندگی بو کرده ام . از حفظ میدانم من از آینه می آیم. پیامم چلچراغی از تبسم هاست. دلم ترکیبی از دریا و طوفان است.

 نگاهم مضطرب دنبال مفهوم است. من از آینه می آیم. دلم از عشق نورانی است. درونم پر ز عطر خیس باران است ...... 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 14:48 توسط زهرا |


 گوش کن صدایم را 

گوش کن صدایم را ولی نشنو!صدا صدای تلخی است

نگاه کن مرا اما نبین !نگاه نگاه ترسناکی است

به رویا یم بنگر آیا خود را درآن حس می کنی

به لحظه های با هم بودن فکر کن آیا می خواهی که دوباره آن را به خاطر آوری ؟

به فاصله ها بنگر!آیا این فاصله ها ما را از هم جدا خواهند کرد ؟

به نگرانی من فکر کن عشق را تفسیر کن تا بتوانی با ان زندگی کنی

لحظه ها رو قدر بدان که ما با آنها زنده ایم و دوست داشته باش تنهایی را چون هردویمان تنهاییم

سکوت را بخواه چون تمام گفتنی ها در آن نهفته است

وعشق را طلب کن که در زندگی حکم فرماست و دوست داشته باش زندگی را

چون قانون انسان هاست....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 15:13 توسط زهرا |


تو به من خندیدی

تو به من خندیدی
و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهدآزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا ؟؟؟؟؟
” باغچه ی کوچک ما سیب نداشت .”

( مصدق)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 18:38 توسط زهرا |


چه کسی یک رنگ تر است؟

اين شعر که توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده است . کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شد .

When I born, I Black, When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,
When I sick, I Black, And when I die, I still black…
And you White fellow,
When you born, you pink, When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, When you sick, you Green,
And when you die, you Gray…
And you call me colored???.. …….”
 

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم

و تو، آدم سفيد

وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي

و وقتي مي ميري، خاکستري اي
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 18:28 توسط زهرا |


برگ

من يقين دارم كه برگ ،

 كاين چنين خود را رها كردست در آغوش باد ،

فارغ است از ياد مرگ !

 آدمي هم مثل برگ ، مي تواند زيست بي تشويش مرگ ،

 گر ندارد همچو او آغوش مهر باد را ،

مي تواند يافت لطف :

«هر چه باداباد را »

فريدون مشيري

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 18:23 توسط زهرا |


پنجره را تصوير كرد

اما شيشه ها به قدر كافي قوي نبودند تا تضاد ميان دنياي بيرون و درونش را تاب آورند

خرد شدند و فرو ريختند

اما...

قاب پنجره باقي ماند…

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 17:49 توسط زهرا |


کلمات

وقتی به بعضی کلمات زیبای فارسی فکر می کنم ناخودآگاه یاد حرف های 

 قیصر امین پور ( خدا بیامرز ) می افتم که می گفت : بعضی از کلمات بر گردن

آدمی حق حیات دارند و آدمی نمی‌داند که آنچه آموخته است از او آموخته

است. بعضی از کلمات ٌپاره های بودن ٌآدمیند و ...

بعضی از کلمات کلمه نیستند، پاره خطی از سرنوشت ما هستند. قطعه ای ازما،

قطره ای ازخون ما… کلماتی که ما را بزرگ کرده اند.

انتظار .... 

کلمه غریبیه !! یه غربت عجیبی با خودش داره ... تا اونجایی که یادمه تو زندگیم

همیشه منتظر بودم ... حالا انتظار واسه هر چی ... منتظراومدن یه آدم ٬ منتظر دیدن

 یه دوست ٬ منتظر یه اتفاق عجیب و دوست داشتنی ... و آخرش منتظر رفتن ...

 همیشه هم از انتظار بدم میومده ٬ تحمل انتظار کشیدن رو ندارم ...

الانم مدتیه که منتظرم ...شاید واقعیتش منتظر یه اتفاق ... یه اتفاقی که زندگیمو

دگرکون کنه ... یا شایدم منتظر یه حرفم ... یه حرف که بتونم راه درست زندگیمو پیدا

کنم ٬ نه اینکه فکر کنین راه درستو گم کردم ٬ نه ! ولی اینجا به غیر از یه راه مستقیم

 چند تا راه دیگه ام هست که بعضی وقتها فکر می کنم ممکنه اگه یکی از اون راهها

رو در پیش بگیرم شاید موفق تر بشم و زودتر به هدفم برسم !! ولی الان تو این برهه

از زندگیم واقعا موندم چه تصمیمی بگیرم ... فعلا هم به بهونه اینکه تابستونه و وقت

سفر و تفریح بیخیال تصمیم و اینا شدم !

نمی دونم درس بخونم یا برم سراغ کار ؟! یا اصلا برم دنبال علایقم ...

کاش یه جوری یه اتفاقی میفتاد و مسیر واقعی زندگیم مشخص می شد !

اینجاست که با خودم می گم :

قاصد روزان ابری ، داروگ ! کی می‌رسد باران ؟!

امیدوارم یه روزی (هر چه زودتر ) این انتظار تموم شه و یه باروون حسابی

 زندگیموخیس کنه ...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 2:3 توسط زهرا |


لیلی آغازگر عشق الهی 

خدای بزرگ مشتی خاک را بر گرفت می خواست لیلی را بسازد از خود در ان دمید و لیلی پیش از انکه با خبر شود عاشق شد...   .

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد و باید عاشق باشد چرا که خدای متعال در ان دمیده است و هر کسی که خدای

 بزرگ در ان بدمد عاشق میشود. 

لیلی نام تمام دختران ایران زمین است و نام دیگر انسان .  

خلاصه:

لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد گل داد سرخ سرخ گلها انار شدند انارهایی که هزار دانه داشتند و دانه ها عشق

 بودند بی تاب بودند توی انار جا نمی شدند انار کوچک بود و دانه ها بی تابی کردند انار ترک برداشت خون انار روی دست لیلی

 چکید انار ترک خورده را خورد مجنون به لیلی اش رسید خدا گفت راز رسیدن فقط همین است فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.

 خداوند ادامه داد:لیلی یک ماجراست ماجرایی اکنده از من . ماجرایی که باید بسازیدش شیطان گفت:تنها یکاتفاق است بنشین تا اتفاق بیفتد.

انان که سخن شیطان را باور کردند و نشستند لیلی هیچ گاه برایشان اتفاق نیفتاد انان که سخن شیطان را باور نکردند شدند. 

 مجنون برخاست و رفت تا لیلی اش را بسازد خداوند فرمود:لیلی درد است دردتولدی دوباره تولدی به دست خویش . 

شیطان گفت:اسودگی ست خیالی ست خوش خداوندفرمود:لیلی رفتن است .عبور است و رد شدن.

شیطان گفت:ماندن است و فرو در خویش رفتن. 

خداوند فرمود:لیلی جستوجو است.لیلی نرسیدن است و بخشیدن. 

شیطان گفت:لیلی خواستن است و گرفتن.

 خداوند فرمود:لیلی تحمل سختیهاست دیر است و دور از دسترس.

شیطان گفت:ساده است همین جا دم دست.و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود لیلی های ساده اینجایی لیلی هایی زمینی. 

 خداوند فرمود:لیلی زندگی ست زیستنی ست از نوعی دیگر آری لیلی جاودانی است و شیطان دیگر نبود. 

 مجنون زیست از نوعی دیگر را برگزیدو می دانست که لیلی تا ابد طول میکشد لیلی میدانست که مجنون نیامدنی است اما چشم

 به راه ماند و منتظر برای هزار سال....لیلی داده ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. 

  اما مجنون نیامد مجنون نیامدنی است. 

 خدای متعال پس از هزارسال لیلی را می نگریست چراغانی دلش را چشم به راهی اش را

این خدا بود که به مجنون گفت: نروو مجنون به حرف خدای بزرگ گوش می داد:خداوند ثانیه ها رو می شمرد صبوری لیلی را

اری عشق درخت است و ریشه می خواهد. صبوری لیلی ریشه اش شد .

 خداوند درخت را ریشه داد. او را آب داد. درخت بزرگ شد .  صد ها شاخه هزاران برگ تنومند سایهاش خنکی زمین شد .

مردم خنکی اش را احساس کردند. زیرسایه درخت لیلی بالیدند . لیلی هنوز هم چشم براه است چرا که درخت لیلی ریشه می کند. 

 و خداوند درخت ریشه دار را اب میدهد و مجنون نمی اید و مجنون هرگز نمی آید مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیا مدنی ست.

 زیرا که درخت ریشه میخواهد...    

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 5:55 توسط زهرا |


مدتيست كه مي بارم با اشكهايم كلمه مي سازم و حرفهاي آبي رنگ مي زنم . آنقدر سبك مي شوم كه با اشك تا عرش مي روم و آنجا با فرشته ها براي خدا زانو مي زنم . مدتيست كه دلم هواي باريدن كرده . پس مي بارم تو هم اي باران ببار كه دلم هواي يارم كرده است .


بخش اصلی سایت


HOME

E-Mail
BAHAR20


آرشیو مطالب

شهریور 1387



Categories

تنهایی


لینک دوستان

عطر خیال
من و تنهایی
مهرشاد
کوچولوی عاشق
طـــراح قـــالــب
*احساسی ترین نوشته ها*
کد نوحه برای وبلاگ
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
free cod music Weblog
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های فوق جدید بلاگفا


فالنامه

FreeCod Fall Hafez





Design by : Bahar20


JavaScript Codes